مادر پیر شده و آشپزخانه از تنها شدن نگران است …
یقه پیراهن پدر هراسان به آخرین دکمه های بسته شده با دست او خیره شده اند …
فرشته مو سفید خانه مان کوله بارش را بسته …
امروز برایم خاطره اولین روز مدرسه ام را گفت که وقتی وارد کلاس شدم و او میرفت گریه میکردم …
خواستم بگویم آخر مهربان آن روز زجه هایم برای چهار ساعت ندیدنت بود ولی یک عمر ندیدنت را چه کنم ؟؟؟ اما نگفتم …
برچسبها:
تاريخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 22:17 | نویسنده : erfan200 |
ارسال نظر(0)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید



ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید